این مطلب را حرف دار نوشته است
تاریخ:جمعه 31 اردیبهشت 1389-20:01

پارک دانشجو و جوان عکاس

در پارک دانشجو نشسته ام و صدای فواره های حوض وسط پارک را می شنوم. آن طرف تر دو پیرمرد روی نیکمت چوبی زرد رنگ با دسته های فلزی سبز ، لم داده اند و به آب زلالی که از جوی وسط پارک می گذرد ، خیره می نگرند.

دو تا جوان سیگاری با آن یکی دیگر که پیراهن سیاه دارد و شلوار پاچه گشاد دهه پنجاهی پوشیده ، کمی دورتر نشسته اند . هر کدامشان یکی از آن بستنی های 600 تومانی که علی رفته برایمان بخرد ، دارند . به یاد علی می افتم و به آن سمت نگاه می کنم : با احتیاط فراوان ، دو بستنی که با دستانش گرفته را می آورد.

هر چند وقت یک دانشجو را که به نظر می آید از دانشجویان هنری دانشگاه تهران باشند ، می بینم که با بوم نقاشی شان از این ور به آن ور می روند و یا گوشه ای نشسته اند و گرته برمی دارند. لابد تکلیف دانشگاهشان است؛ شاید هم از روی علاقه.

نیمکت های وسط پارک ، اطراف حوض، مخصوصا قسمتی که آفتاب به آن نمی خورد ، از ساعت ها پیش پر است : پیرمردها ، زوج های جوان ، دوستان دبیرستانی و یا هم اتاقی های خوابگاهی . باید این را به خاطر بسپارم که دفعات بعد اگر خواستیم بیاییم اینجا ، به مشکلی بر نخوریم.

سه تا پسر بچه 17-18 ساله روی چمن ها دراز به دراز افتاده اند؛ یکی با موبایلش ور می رود و دیگری سعی می کند گرد و غبار از شلوارش بزداید. آن سومی هم بی خیال و آزاد دارد در آسمان ها سیر می کند!

سرم را به سمت آسمان می چرخانم. سبزی شفافی می بینم که کمی چشمم را آزار می دهد. نور خورشید را به سمت پایین روانه می کند .سپیدار تنومند بلندقامتی که هم سن و سال پارک است ، سایه اش را به من داده است.

دورتر از پارک ، ساختمانی 4 طبقه با نمای ارغوانی به چشمم می رسد که سر از لابه لای درختان پارک بالا آورده است. آنقدر که از اسفند 85 و اردوی روبوکاپ یادم هست ، آن جا باید سفارت ارمنستان باشد. سقف دهانم به لطف اینهایی که علی خریده و خورده ایم ، چسبناک شده . این را هم باید در ذهن داشته باشم . لازم خواهد شد!

همان پسرک سیاهپوش را می بینم که دوباره بستنی خریده و برای دوستانش می برد : البته اینبار لیوانی. این بار علی از او درس نمی گیرد و ما بی بستنی می مانیم.

جوانک 3-22 ساله ای با ته ریش نرم و عینکی متوسط به من نزدیک می شود . دارم کتاب می خوانم : جلال از چشم برادر. نظرش به من جلب می شود. جلوتر که می آید کیف دوشی و دوربین کوچکش توی ذوق می زند. آهسته و مودبانه مثل بچه های ترم اول علوم سیاسی می پرسد : «می توانم از شما عکس بگیرم؟» با نگاهم وراندازش می کنم و اندکی مکث؛ تلاش می کنم بی اعتمادیم را از او بپوشانم : «برای کجا؟» پس از اینکه دوستانه و البته جسورتر از دفعه ی قبل پاسخ می دهد :«برنامه ی سلام تهران» ، اجازه می دهم مرا به تصویر بکشد! تنظیم می کند و دوفلاش ... .

بعد هم دوربینش را می چرخاند به سوی همان سپیداری که برگهای روشنش خورشید را به من هدیه می دهد.

پ.ن. امروز وقتی داشتم می رفتم سر قرارم با علی ، دیدم بعضی جاها اطراف خیابان انقلاب ، بنر هایی زده اند در تمجید از دانشگاه آزاد (یکی شان نزدیک درب هنرهای دانشگاه تهران بود). به این مضمون که اگر دانشگاه آزاد نمی بود ، به ازای دانشجویانی که به خارج می رفتند فلان مقدار هزینه از دست می رفت و از این حرف ها (امیدوارم ایرادات نهفته در این استدلال به خوبی واضح باشد!). وقتی ربطش می دهم به قضایای اخیر اساس نامه دانشگاه آزاد و وقف اموال دانشگاه آزاد و جلسه ی هیئت امنا ی دانشگاه آزاد و طرح دو فوریتی نمایندگان مجلس برای ماست مالی کردن این قضیه ، کمی دل نگران می شوم . دلم می گیرد . خدا کند بنر ها از طرف شهرداری نباشد!




 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر